زاد روز کوروش بزرگ خجسته باد


![]()
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتـذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است؛
که مزد گورکن،
از آزادی آدمی
افزون تر باشد.

بزرگترین چیزها دیده نمی شوند٫ چون در چشم محدود نمی شوند٫ به دست نمی آیند زیرا دست قادر به نگهداری آن نیست٫ ملک شخصی نیستند زیرا هیچ شخصی توان چنین مالکیتی را ندارد.
بزرگترین ها آزاد هستند و ریشه در نامحدود دارند٫لکن مروارید نایاب٫ شایسته ی غواص اقیانوس پیماست.
لبخند زن دردو موقع آسمانی و فرشته مانند است . یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق می گوید دوستت دارم ودیگر هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند می زند
- ویکتور هوگو

خدايا روزها مي گذرد و من در پيچ و خم جاده هاي زندگي گيج و مبهوت گام برمي دارم من در اين خستگي تنها به كمك كورسويي از نور اميد تو گام بر مي دارم من مي دانم كه چاره اي جز رفتن نيست و مي روم اما خدايا بدان تنها به اميد تو مي روم پس تنهايم نگذار ميدانم بنده ي غرق گناه توام اما هيهات از آن دل رحيم تو كه مرا تنها بگذارد ...
نوشته ی:asal azarm

و خدایی که در این نزدیکی است :
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .
لینک دانلود===>> اجرایی از استاد شجریان : برادر نوجوونه.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه ـ
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو
ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش
ای مشت بر افراخته، افراخته تر شو
ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی
از خانه برون چیست که از خویش به در شو
گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش
ور تیغ فرو بارد، ای سینه سپر شو
خاک پدران است که دستِ دگران است
هان ای پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
دیوارِ مصیبت کده یِ حوصله بشکن
شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبهکان را بدرانی
چون شیر در این بیشه سراپای، جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فریاد به فریاد بیفزای، که وقت است
در یک نفس تازه اثرهاست، اثر شو
ایرانی آزاده! جهان چشم به راه است
ایرانِ کهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتی خس و خارند، به یک شعله بسوزان
بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی!
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند!...
ای معبود عشق :
همانند ابراهیم مرا به دوستی خویش برگزین
همانند موسی مرا لایق هم صحبتی خویش قرار ده
همانند لقمان به من حکمت عطا بفرما
و همانند یعقوب یوسفم را به من بازرسان
به مانند ایوب زیان را از من برطرف نما
بیامرز مرا همانند داود
همان گونه که ندای یونس را در تاریکی اجابت نمودی
ندای مرا نیز پاسخ فرمای.
مولای من خطای آدم را نیز ببخش
به رحمت خویش ادریس را جایگاه رفیع بخشیدی
مرا نیز بی نصیب مفرما .
" آمین "
از طرف گنهکارترین بنده ات. (دختر برف و باران)
...

خدای نازنینم سلام!
اینرا که برایت مینویسم شاید خیلی کمتر از آنچه فکر میکردم نزدیک شدهام به تو. خیلی شاید مسخره باشد اینکه بنشینم برای کسی نامه بنویسم که هنوز من قلم نجنبانده، نانوشتههایم را میخواند، اما، نمیدانم چرا اینقدر محتاجم به نوشتن برای تو ... میشود برای چند لحظهای رویت را برگردانی تا من آسوده بنویسم؟! میشود برای یک نیم ساعت ناقابل، خدا نباشی و بگذاری بنویسم که چه قدر این همه دور بودن از تو ، بیچارهام کرده؟ و تو با آن چشمها، براندازم نکنی که یعنی مطمئنی؟! و من پشتم بلرزد و یک دفعه یادم بیاید که تو خدایی و من ... منم!
خوب است! همیشه فکر میکردم خدایی مثل تو داشتن، خدایی تا بدین پایه مهربان و زودخشم، جسارتی در آدمی به وجود میآورد، جسارتی که گستاخانه در برابرش ایستادن تنها گوشهای باشد از سرانجامش ... و سرانجام من شد این پسرکی که نشسته است تا بنویسد که خوب امتحانی از من نگرفتی، این رسمش نبود به آزمونی بکشیام که یقین میدانستی مردود خواهم شد. یادت هست که چه قدر نزدیک بودی به من؟ و آنهمه سیب توی دامنم، آن طور دلتنگ نمیشدم برای هیچ کسی جز تو و شبهایی که ماه کامل میشد حیاط خانهمان بوی تو را میگرفت و من مینشستم روی زانوانت تا سرخی سیبی را میان سرخی دهانم قورت بدهم؟ حالا، چند ماه است که گرد شده است و تو نیامدهای و من همچنان منتظر ماندهام؟ و چند وقت شده است که سیب نخوردهام؟! حسابش از دستم در رفته است ... خیلی وقت است ... خیلی دور ...
آب آب، تن آلودهام را به آب شستهام را آلودم ... کجاست آتشی که تابم بیاورد؟ ... اینطور که وانمود میکنم تو نزدیکی به من، با آن صورت برافروخته و چشمهای
به خدا خواهم گفت گوشهگوشه دردم را ... خوشهخوشه صبرم را ... بگذار بسوزدم ... بگذار تا زمین بلرزد از من و تن من ... این آلوده تنم ... به خدا خواهم گفت ...
من دلم اشک می خواهد٬ اشک ...
نوشته شده توسط محسن

اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چترآورده بود و اين يعني ايمان
برای خواندن ادامه ی مطلب روی لینک زیر کلیک کنید

خدايا روزها مي گذرد و من در پيچ و خم جاده هاي زندگي گيج و مبهوت گام برمي دارم من در اين خستگي تنها به كمك كورسويي از نور اميد تو گام بر مي دارم من مي دانم كه چاره اي جز رفتن نيست و مي روم اما خدايا بدان تنها به اميد تو مي روم پس تنهايم نگذار ميدانم بنده ي غرق گناه توام اما هيهات از آن دل رحيم تو كه مرا تنها بگذارد ...
نوشته ی:asal azarm

هر عملی را به خاطر خود عمل انجام بده،به نتیجه وابسته نباش.
عشق بورز، نه به سبب آنکه اگر عشق بورزی خوشبخت خواهی بود،بلکه عشق بورز،چون عشق ورزیدن خوشبختی ست.
( اوشو)

آغوشت رو باز کن
این روزها بسیار سخت میگذره
جای گفتن نیست
...
مجال گفتن بده
...
و دو بال برای پرواز
...

با سلام و درود بر شما دوست گرامي...خانم مرجان
طبق قولي كه داده بودم البته با تأخير ، متن نامه صادق هدايت رو ارسال ميكنم...البته خودتون هم قبلش بخونيد و نظرتون رو بگين....موفق باشيد و سربلند...فعلاً خدانگهدار
**********************************************
محمد علی جمال زاده :
چرا صادق هدايت خودكشي كرد ؟
-----------------------------------
چه سوزهاست نهانی درون پیرهنم
صادق هدایت زیر بار بسیاری ازکیفیات آفرینش نمی رفت و از پروردگار در باطن سوال هایی داشت که به قول خودش به جانش افتاده بود و بلاجوابی آفرینش را در وجودش تلخ ترمی ساختند .
هدایت می پرسید تو به چه حقی مرا آفریدی ؟ به چه عذری بدون رضای من مرا به دنیا آوردی ؟ چرا به سوال هایم جواب نمی دهی ؟ من از تو می پرسم اصلاً جهان را چرا آفریدی ؟ تو جواب می دهی برای اینکه مرا ستایش وعبادت کنید : خلقناکم لتعبودن .
اما تو خود به صراحت درحق خود گفته ای که غنی عن العالمین هستی و ازستایش و عبادت روزه و نماز چون ما مخلوقی و هر مخلوق دیگری مستغنی و بی نیازهستی پس چرا مرا و ما را آفریدی ؟ من خوب میدانم که حرفم به گوش ات نمی رسد و این نیز خود مایه ی درد و روزگار تلخ و تاریک من است .
من می دانم که چیزهای خوب و زیبا هم زیاد آفریده ای و می گویی جمیلم و جمال را دوست می دارم . می دانم که ماه و ستاره و گل وسبزه و صورت دل فریب و آوازخوش و دلکش و بوسه و کنار و خوردن و پوشیدن و گفت و شنود با صاحبدلان بلند اندیشه و آزاده و بافهم و باذوق هم آفریده ی توست .
اما پس چرا آن همه چیزهای دِهِشتناک (هدایت این کلمه را زیاد استعمال می کرد) و زشت و زیان بخش و هلاکت زا حتي گلها و برگها و قارچ های خوش آب و رنگی که سمی است و مانند مار وعقرب زهرناک و کشنده است را بوجود آوردی ؟ چرا درمقابل نیکی و پاکی و صفات ملکوتی - رذالت وخباثت و دنائت و حمق و جهل و تعصب و حرص و طمع و حسد و ظلم و جور و ضعف و مرگ و فنا را سربار بیچارگی های ما کردی ؟
چرا باید هرچیز خوب و زیبایی سرانجام بپوسد و بگندد و زشت و کریه بگردد و سرانجام با خاک یکسان بشود ؟ می گویی از نو آنها را به صورت بهتری درمی آورم . این همه تبدیل و تغییر چرا و تکلیف چون من وجود لاجان و ناتوانی که تا چشم بهم بزنم رفتنی هستم و نابود می شوم چیست ؟
تو آدم و حوا آفریدی - مرحبا به تو ! تو بهشت و خلد برین ساختی و آدم و حوا را درآنجا ساکن ساختی ؛ آفرین بر تو ! اما پس به چه علت و به کدام بهانه مار و گندم ابلیس را به جان آنها انداختی تا با کمک و فریب و خدعه و دورنگی آنها ازآنجا بیرون بیفتند و دارای سرنوشتی بشوند که دل سنگ رامی سوزاند ؟
چرا با کمک نیرنگی که واقعا دلپسند نیست آنها را ساکن این کره ی خاکی ساختی که باید شکم را به عرق پیشانی و کدیمین سیر کرد ؟ چرا دو فرزند دلبند آنها یعنی هابیل و قابیل را به علت مساله ای که با زیرشکم ارتباط دارد به جان هم انداختی تا برادرکشی درمیان آدمیان مرسوم ومعمول گردد ؟
می گویی آن همه پیامبر و رسول فرستادم تا شما فرزندان آدم را راهنما باشند و راه راست وصراط مستقیم را به شما نشان بدهند ... مریزاد - دستت درد نکند ولی با آن که کرورها ازآدمیان هرروز و شب بالحن تضرع ازتو درخواست می کنند اهدنا صراط المستقیم پس کی دراین راه خواهند افتاد ؟
تاکنون پس ازهزارها و کرورها سال تاجایی که تاریخ نشان می دهد روزگارما آدمیان بی یار و یاورمدام بدتر و مشکل تر و وخیم تر شده و به صورت مساله ای باهزار مجهول لاینحل درآمده است . به ما می گویند که تودنیا را برای مقصودی آفریده ای . آیا کی باید به مقصود برسی و مرکب به هدف برسد ؟
پس منظورمقدست کی جامه ی عمل و تحقق خواهد پوشید ؟ به مامی گویند دنیا اول و آخر ندارد و یا اگردارد ازدایره فهم وادراک ما آدمیزادهای لغ ملغی محدود الشعور بیرون است . آیا تصدیق نمی نمایی که درحق من یا ما ظلم شده است ؟ سماورمی داند چرا می جوشد و باد می داند که چرا می وزد.
وسیب می داند چرا رنگ وعطر و مزه می پذیرد و حق دارد فکرکند برای آدمیان خلق شده است . ما آدمیان کوته بین آشکارمی گوییم که آسمان و زمین و خورشید و پروین برای ما آفریده شده است و ابر و باد و خورشید و فلک درکارند تا ما نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم ولی شاید به حقیقت نزدیکترباشد که بگوییم (تابه غفلت بخوریم).
من روسیاه حاضرم بپذیرم که درطبیعت هرچیزی به درد چیزدیگری می خورد ولی هیچ سردرنمی آورم که ما آدمیان به چه دردی می خوریم . اگرباید به درد چیزی بخوریم چرا باید به آن همه زمانی که ازازل می گذرد هنوز آن درد را درمان نشده ایم و آیا بیم آن نمی رود که تا ابد این درد اساسی را درمان نکنیم ؟
آیا می توان پذیرفت که روزی این سرگردانی و مصیبت بلاعلاج به پایان خواهد رسید ؟ من هم می دانم که سالها و گاهی قرن ها می گذرد تا یک نفرفضول آقا(مانند خود من) پیدا شود و به جزشکم و زیرشکم خود را دستخوش اندیشه های بی سروته بکند و بگوید(خدایا راست می گویم فتنه ازتوست) و یا (گرآمدنم به من بدی نامدی) وازسربه سر تو گذاشتن کیف وحال وتسلیت خاطری برای خود دست و پا کند و واویلا که من نیز نمی دانم چرا ازآن افراد بسیارشافه و نادری هستم که به این نوع فکرها می افتم و چون می شنوم که (بازیچه ی قدرت الهیم همه) به خود میگویم ای کاش با کمک یارنگی ازعروسک پشت پرده بودن خلاصی می یافتم .
{ محمد علی جمال زاده : هدایت چندسالی پیش ازآن که ازتهران به پاریس و از پاریس به وادی عدم برود درنامه ای که در ژنو به من نوشت درباره بازی (عروسک پشت پرده) (به زبان فرانسه پولی شینل) ازمن اطلاعاتی خواست و گویا درباب آنچه درمملکت ترکیه نشان می دهند و بی شباهت به عروسک پشت پرده نیست ، برایش مطالبی نوشتم }
راستش گاهی من هم مانند اکثرفرزندان آدم می خورم و می آشامم و می خوابم و ازعیش و نوش روی برگردان نیستم . ولی چه کنم که همین عوالم هم سرانجام روحم راخسته می سازد و ازبسیاری چیزها سیرمی شوم و بازهمان دایره ی غم افزای سرگردانی وغم حیرت که چه بسا ایجاد یک نوع تنفر و انزجاری می کند می افتم .
ان وقت است که دیگرحتي چیزهای خوب وقشنگ و دلپذیر و با معنی هم هیجان و خلجان وجودم را که سخت حساس و نکته سنج آفریده شده (و وضع محیطی هم که درآن عمر را به سرمی برم شدیدتر ساخته است ) ومرا معذب می دارد و به راستی که جانم را می آزارد و حتي مرا به یاد خودکشی می اندازد آن وقت است که دیگرشعله ی رحم و مروت ودلسوزی چه درحق خودم و چه درحق دنیا ومردم دنیا وهرآنچه متعلق به دنیا دارد درنهادم خاموش می گردد و دراعماق وجودم تفاوتی مابین زشت و زیبا باقی نمی ماند . آن وقت است که عطش نیستی وهم قدم شدن با فنا وعدم درسرتاپایم بیدارمی گردد و از کائنات روی برگردان و گریزان می شوم ومعنی این سخن کم نظیر شیخ هرات برایم کاملاً روشن می گردد که :
گرجمله کاینات کافرگردند
بردامن کبریايش ننشیند گرد
ومنی که با شعرو شعرا (به استثنای خیام خودم) چندان میانه ای ندارم صدای حافظ را می شنوم که :
برو که رونق این کارخانه کم نشود
ز زهد همچو تویی یازفسق همچومنی
ومتوجه می گردم که حافظ عارف هم دنیا را (کارخانه) خوانده است وکارخانه ای درمقابل نظرم مجسم میگردد که به قصاب خانه شباهت تام و تمامی دارد و گوسفندان رامی بینم که بع بع کنان به عالم بی اعتنا داخل می شوند و همان جا سرشان را می برند و گوشت و دُنبه و شکمه آنها را حیوان دیگری به نام آدمیزاد به نیش می کشد
ومی جود وهضم میکند ودرچاله پرگند وبویی خالی می کند و شکرچنین انعامی را به جا می آورد . ازهمه بدترآنکه این کار زوال و پایانی هم ندارد واین قصاب خانه ی ابدی را دنیای اکل وماکول هم می نامیم و چنان است گویی تنها برای تکرارهمین جریان شگفت آمیزآفریده شده ایم .
به رای العین می بینیم که مخلوقات شیره ی جان هم دیگررامی مکند وبدان زنده اند ودنیا درنظرم تیره وتارمی گردد ودلم به هم می خورد وحالت تهوع دست می دهد وآن وقت است که فکررفتن و دورشدن ونیست شدن سرمستم می سازد و چون می بینم که برای رهایی یافتن ازاین مخمصه ودغدغه راهی وجود دارد تسلا می یابم وبه خود می گویم رفیق حالا که باید رفت چرا دیگرمعطلی ! تو که دیگردرانتظارچیزی نیستی پس امروزرا به فردا افکندن بی معنی است و با عزم وجزم چنان که گویی به حجله ی عروس می روم دست به کارمی شوم و با خونسردی هرچه تمام تر و بی سروصدا و ننه من غریبم باکمک بی منت گازمنزل آشپزخانه که مانند آن همه نیروهای دیگرمرموزاست و دراین گردون گردنده و این چرخ وفلک دیوانه و مصروع دارای توانایی فتنه گر و اثربخشی است ازقید آنچه آن را حیات می خوانند رهایی می یابم ومزه ی آسایش جاودانی بی برو بیا و بی چون و چر او بی اگر و مگر و بی دردسر را می چشم .
به جایی می روم که شاید پایانی نداشته باشد وعدم محض باشد وهیچ به خاطرم خطورهم نمی کند که به زعم حافظ شیرازمرغ چمنم و دارم به گلشن رضوان می روم .هیچ نمی دانم به کجا دارم می روم همین قدراست که می دانم که به جایی می روم که نام و نشانی ندارد و قاطبه ی مخلوقات رهسپارآن هستند
با تشکر از دوست خوبم شبگرد
shabgarde_shabestan@yahoo.com
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

حوا ی توتنهاست ودر میان آدمیان به دور از تمامی حقایقی ست که مردمان بر سر آن معامله میکنند و تو خوب میدانی که تنها سهم من از زندگی پنجره ایست که به سمت دیواری باز میشود،که حتا پرندگان نیز در آن آشیان نمیکنند،و درخت سیب من رویایی بیش نیست که قصه ی خواب شبانگاهم شده است.
اما هر چه می اندیشم نمیدانم کجای این قصه ی تلخ را به خطا رفته ام که اینچنین در این سیاهی اسیر و درمانده ام و نمیدانم چه وقت و کجا سیبی را از درخت ممنوعه چیده ام که اینچنین به تنهای ابدی محکومم.
من که فرزند توام و در این سیاهترین سیاهی اسیر، به امید روزنی از نور سالها را پشت سر گذاشته ام و در قفس تنگ تنگ خود، بی انتظار آمدن صدای پایی حتا صدای نفس مرگ با به تصویر کشیدن زندگی خود شبها را به روز و روزها را به سیاهی شب سپرده ام و با هر نفسم اندیشه ی مرگ را در خود تکرار کردم تا به مانند نفس کشیدن برایم آسان شده ست.
و اینک از تو شجاعتی را طلب میکنم تا با آن بتوانم به سویت باز گردم که من دیگر پرم از تمامی حرفهای مردمانی که خود تهی از ایمانند.