زاد روز کوروش بزرگ خجسته باد

روز بزرگداشت کوروش بزرگ، روز پدر، روز مرد، روز عشق به انسانیت و روز ایران را به همگی شادباش می گوییم

7 آبان زاد روز کوروش بزرگ خجسته باد

من با هيچكــــس بر سر آيين و باوری كه دارد نمی جنگم . . .

چرا كه خـــدای هر كس همانيست كه خـــرد او می گويد . . .

"کوروش بزرگ"

شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح می رسد

گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است...


حکمت روزگار !!

 
 
اسمش فلمينگ بود . کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت  پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد.
نجيب زاده گفت: ميخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد.
کشاورز اسکاتلندي گفت: براي کاري که  انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد: اين پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پيشنهادي دارم.اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين.
اسم پسر نجيب زاده  چه بود؟ وينستون چرچيل
 
 
 

بیا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم . . .

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتـذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است؛
که مزد گورکن،
از آزادی آدمی
افزون تر باشد.



بزرگترین چیزها دیده نمی شوند٫ چون در چشم محدود نمی شوند٫ به دست نمی آیند زیرا دست قادر به نگهداری آن نیست٫ ملک شخصی نیستند زیرا هیچ شخصی توان چنین مالکیتی را ندارد.

بزرگترین ها آزاد هستند و ریشه در نامحدود دارند٫لکن مروارید نایاب٫ شایسته ی غواص اقیانوس پیماست.


زن


     لبخند زن دردو موقع آسمانی و فرشته مانند است . یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق می گوید دوستت دارم ودیگر هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند می زند

- ویکتور هوگو

بی ریاترین بیان عشق به همسر در مقابل ببر وحشی

نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

من و خدا و ديگر هيچ

 

خدايا  روزها مي گذرد و من در پيچ و خم جاده هاي زندگي گيج و مبهوت گام برمي دارم من در اين خستگي تنها به كمك كورسويي از نور اميد تو گام بر مي دارم  من مي دانم كه چاره اي جز رفتن نيست و مي روم اما خدايا بدان تنها به اميد تو مي روم پس تنهايم نگذار ميدانم بنده ي غرق گناه توام اما هيهات از آن دل رحيم تو كه مرا تنها بگذارد ... 

نوشته ی:asal azarm

 

و خدایی که در این نزدیکی است :

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .

استاد  شجریان

لینک دانلود===>>  اجرایی از استاد شجریان : برادر نوجوونه.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه ـ

ایرن من



فریدون مشیریایران

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو
ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش
ای مشت بر افراخته، افراخته تر شو
ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی
از خانه برون چیست که از خویش به در شو
گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش
ور تیغ فرو بارد، ای سینه سپر شو
خاک پدران است که دستِ دگران است
هان ای پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
دیوارِ مصیبت کده یِ حوصله بشکن
شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبهکان را بدرانی
چون شیر در این بیشه سراپای، جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فریاد به فریاد بیفزای، که وقت است
در یک نفس تازه اثرهاست، اثر شو
ایرانی آزاده! جهان چشم به راه است
ایرانِ کهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتی خس و خارند، به یک شعله بسوزان
بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو

آدمک

 آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند!...

دختر برف و باران

ای معبود عشق :


همانند ابراهیم مرا به دوستی خویش برگزین


همانند موسی مرا لایق هم صحبتی خویش قرار ده


همانند لقمان به من حکمت عطا بفرما


و همانند یعقوب یوسفم را به من بازرسان


به مانند ایوب زیان را از من برطرف نما


بیامرز مرا همانند داود



همان گونه که ندای یونس را در تاریکی اجابت نمودی


ندای مرا نیز پاسخ فرمای.


مولای من خطای آدم را نیز ببخش


به رحمت خویش ادریس را جایگاه رفیع بخشیدی


مرا نیز بی نصیب مفرما .



" آمین "

از طرف گنهکارترین بنده ات. (دختر برف و باران)

...

خدای نازنین سلام

خدای نازنینم سلام!
این‌را که برایت می‌نویسم شاید خیلی کمتر از آنچه فکر می‌کردم نزدیک شده‌ام به تو. خیلی شاید مسخره باشد اینکه بنشینم برای کسی نامه بنویسم که هنوز من قلم نجنبانده، نانوشته‌هایم را می‌خواند، اما، نمی‌دانم چرا اینقدر محتاجم به نوشتن برای تو ... می‌شود برای چند لحظه‌ای رویت را برگردانی تا من آسوده بنویسم؟! می‌شود برای یک نیم ساعت ناقابل، خدا نباشی و بگذاری بنویسم که چه قدر این همه دور بودن از تو ، بیچاره‌ام کرده؟ و تو با آن چشم‌ها، براندازم نکنی که یعنی مطمئنی؟! و من پشتم بلرزد و یک‌ دفعه یادم بیاید که تو خدایی و من ... من‌م!
خوب است! همیشه فکر می‌کردم خدایی مثل تو داشتن، خدایی تا بدین پایه مهربان و زودخشم، جسارتی در آدمی به وجود می‌آورد، جسارتی که گستاخانه در برابرش ایستادن تنها گوشه‌ای باشد از سرانجام‌ش ... و سرانجام من شد این پسرکی که نشسته است تا بنویسد که خوب امتحانی از من نگرفتی، این رسمش نبود به آزمونی بکشی‌ام که یقین می‌دانستی مردود خواهم شد. یادت هست که چه قدر نزدیک بودی به من؟ و آن‌همه سیب توی دامنم، آن طور دلتنگ نمی‌شدم برای هیچ کسی جز تو و شب‌هایی که ماه کامل می‌شد حیاط خانه‌مان بوی تو را می‌گرفت و من می‌نشستم روی زانوانت تا سرخی سیبی را میان سرخی دهانم قورت بدهم؟ حالا، چند ماه است که گرد شده است و تو نیامده‌ای و من هم‌چنان منتظر مانده‌ام؟ و چند وقت شده است که سیب نخورده‌ام؟! حساب‌ش از دست‌م در رفته است ... خیلی وقت است ... خیلی دور ...
آب آب، تن آلوده‌ام را به آب شسته‌ام را آلودم ... کجاست آتشی که تابم بیاورد؟ ... اینطور که وانمود می‌کنم تو نزدیکی به من، با آن صورت برافروخته و چشم‌های
به خدا خواهم گفت گوشه‌گوشه دردم را ... خوشه‌خوشه صبرم را ... بگذار بسوزدم ... بگذار تا زمین بلرزد از من و تن من ... این آلوده تنم ... به خدا خواهم گفت ...
من دلم اشک می خواهد٬ اشک ...

نوشته شده توسط محسن

 

ایمان

 

 

 

اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چترآورده بود و اين يعني ايمان

مرگ

خوبست مرگ را همانند زندگی جدی بگیریم. نه از آن بترسیم و نه بدان امیدوار باشیم فقط آنرا بپذیریم.همانگونه که زندگی را با تمامی مناسبات مطلوب و یا نامطلوبش پذیرفته ایم به قواعد بازیش تن داده و کماکان بدان می بازیم. هر چند که این قواعد دائما" در حال تغییر است و معنی زندگی دائما" در حال تغییر.

برای خواندن ادامه ی مطلب روی لینک زیر کلیک کنید

مرگ

 

من و خدا و ديگر هيچ

من خدا و دیگر هیچ

خدايا  روزها مي گذرد و من در پيچ و خم جاده هاي زندگي گيج و مبهوت گام برمي دارم من در اين خستگي تنها به كمك كورسويي از نور اميد تو گام بر مي دارم  من مي دانم كه چاره اي جز رفتن نيست و مي روم اما خدايا بدان تنها به اميد تو مي روم پس تنهايم نگذار ميدانم بنده ي غرق گناه توام اما هيهات از آن دل رحيم تو كه مرا تنها بگذارد ... 

نوشته ی:asal azarm

این آدرس وبلاگ دوست خوبم نیما هستش، برای دیدن عکسهای نیما اینجا کلیک کنید:

عکس و کوه

مغايرتهای زمان ما

 
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر
 
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم
 
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر
 
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم
 
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم
 
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
 
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
 
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم
 
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم
 
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
 
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم
 
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر
 
کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم
 
اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
 
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده
 
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است
 
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد
 
زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است
 
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد
 
عباراتی مانند يکی از اين روزها و روزی را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم يکی از اين روزها بنويسيم همين امروز بنويسيم
 
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد
 
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد
 
اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را برای کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که يکی از اين روزها آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... يکی از اين روزها ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد!

الماس های آگاهی

اوشو

هر عملی را به خاطر خود عمل انجام بده،به نتیجه وابسته نباش.

عشق بورز، نه به سبب آنکه  اگر عشق بورزی خوشبخت خواهی بود،بلکه عشق بورز،چون عشق ورزیدن خوشبختی ست.

                                                                                                   ( اوشو)

دو بال برای پرواز

 

دو بال برای پرواز

آغوشت رو باز کن

این روزها بسیار سخت میگذره

 جای گفتن نیست

...

مجال گفتن بده

...

و دو بال برای پرواز

...

صادق هدايت

با سلام و درود بر شما دوست گرامي...خانم مرجان
طبق قولي كه داده بودم البته با تأخير ، متن نامه صادق هدايت رو ارسال ميكنم...البته خودتون هم قبلش بخونيد و نظرتون رو بگين....موفق باشيد و سربلند...فعلاً خدانگهدار
**********************************************

محمد علی جمال زاده :
چرا صادق هدايت خودكشي كرد ؟
-----------------------------------

چه سوزهاست نهانی درون پیرهنم
صادق هدایت زیر بار بسیاری ازکیفیات آفرینش نمی رفت و از پروردگار در باطن سوال هایی داشت که به قول خودش به جانش افتاده بود و بلاجوابی آفرینش را در وجودش تلخ ترمی ساختند .
هدایت می پرسید تو به چه حقی مرا آفریدی ؟ به چه عذری بدون رضای من مرا به دنیا آوردی ؟ چرا به سوال هایم جواب نمی دهی ؟ من از تو می پرسم اصلاً جهان را چرا آفریدی ؟ تو جواب می دهی برای اینکه مرا ستایش وعبادت کنید : خلقناکم لتعبودن .
اما تو خود به صراحت درحق خود گفته ای که غنی عن العالمین هستی و ازستایش و عبادت روزه و نماز چون ما مخلوقی و هر مخلوق دیگری مستغنی و بی نیازهستی پس چرا مرا و ما را آفریدی ؟ من خوب میدانم که حرفم به گوش ات نمی رسد و این نیز خود مایه ی درد و روزگار تلخ و تاریک من است .
من می دانم که چیزهای خوب و زیبا هم زیاد آفریده ای  و می گویی جمیلم  و جمال را دوست می دارم . می دانم که ماه و ستاره و گل وسبزه و صورت دل فریب و آوازخوش و دلکش و بوسه و کنار و خوردن و پوشیدن و گفت و شنود با صاحبدلان بلند اندیشه و آزاده و بافهم و باذوق هم آفریده ی توست .
اما پس چرا آن همه چیزهای دِهِشتناک (هدایت این کلمه را زیاد استعمال می کرد) و زشت و زیان بخش و هلاکت زا حتي گلها و برگها و قارچ های خوش آب و رنگی که سمی است و مانند مار وعقرب زهرناک و کشنده است را بوجود آوردی ؟ چرا درمقابل نیکی و پاکی  و صفات ملکوتی - رذالت وخباثت و دنائت و حمق و جهل و تعصب و حرص و طمع و حسد و ظلم و جور و ضعف و مرگ و فنا را سربار بیچارگی های ما کردی ؟
چرا باید هرچیز خوب و زیبایی سرانجام بپوسد و بگندد و زشت و کریه بگردد و سرانجام با خاک یکسان بشود ؟ می گویی از نو آنها را به صورت بهتری درمی آورم . این همه تبدیل و تغییر چرا و تکلیف چون من وجود لاجان و ناتوانی که تا چشم بهم بزنم رفتنی هستم و نابود می شوم چیست ؟
تو آدم و حوا آفریدی - مرحبا به تو ! تو بهشت و خلد برین ساختی و آدم و حوا را درآنجا ساکن ساختی ؛ آفرین بر تو ! اما پس به چه علت و به کدام بهانه مار و گندم ابلیس را به جان آنها انداختی تا با کمک و فریب و خدعه و دورنگی آنها ازآنجا بیرون بیفتند و دارای سرنوشتی بشوند که دل سنگ رامی سوزاند ؟
چرا با کمک نیرنگی که واقعا دلپسند نیست آنها را ساکن این کره ی خاکی ساختی که باید شکم را به عرق پیشانی و کدیمین سیر کرد ؟ چرا دو فرزند دلبند آنها یعنی هابیل و قابیل را به علت مساله ای که با زیرشکم ارتباط دارد به جان هم انداختی تا برادرکشی درمیان آدمیان مرسوم ومعمول گردد ؟
می گویی آن همه پیامبر و رسول فرستادم تا شما فرزندان آدم را راهنما باشند و راه راست وصراط مستقیم را به شما نشان بدهند ... مریزاد - دستت درد نکند ولی با آن که کرورها ازآدمیان هرروز و شب بالحن تضرع ازتو درخواست می کنند اهدنا صراط المستقیم پس کی دراین راه خواهند افتاد ؟
تاکنون پس ازهزارها و کرورها سال تاجایی که تاریخ نشان می دهد روزگارما آدمیان بی یار و یاورمدام بدتر و مشکل تر و وخیم تر شده و به صورت مساله ای باهزار مجهول لاینحل درآمده است . به ما می گویند که تودنیا را برای مقصودی آفریده ای . آیا کی باید به مقصود برسی و مرکب به هدف برسد ؟
پس منظورمقدست کی جامه ی عمل و تحقق خواهد پوشید ؟ به مامی گویند دنیا اول و آخر ندارد و یا اگردارد ازدایره فهم وادراک ما آدمیزادهای لغ ملغی محدود الشعور بیرون است . آیا تصدیق نمی نمایی که درحق من یا ما ظلم شده است ؟ سماورمی داند چرا می جوشد و باد می داند که چرا می وزد.
وسیب می داند چرا رنگ وعطر و مزه می پذیرد و حق دارد فکرکند برای آدمیان خلق شده است . ما آدمیان کوته بین آشکارمی گوییم که آسمان و زمین و خورشید و پروین برای ما آفریده شده است و ابر و باد و خورشید و فلک درکارند تا ما نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم ولی شاید به حقیقت نزدیکترباشد که بگوییم (تابه غفلت بخوریم).
من روسیاه حاضرم بپذیرم که درطبیعت هرچیزی به درد چیزدیگری می خورد ولی هیچ سردرنمی آورم که ما آدمیان به چه دردی می خوریم  . اگرباید به درد چیزی بخوریم چرا باید به آن همه زمانی که ازازل می گذرد هنوز آن درد را درمان نشده ایم و آیا بیم آن نمی رود که تا ابد این درد اساسی را درمان نکنیم ؟
آیا می توان پذیرفت که روزی این سرگردانی و مصیبت بلاعلاج به پایان خواهد رسید ؟ من هم می دانم که سالها و گاهی قرن ها می گذرد تا یک نفرفضول آقا(مانند خود من) پیدا شود و به جزشکم و زیرشکم خود را دستخوش اندیشه های بی سروته بکند و بگوید(خدایا راست می گویم فتنه ازتوست) و یا (گرآمدنم به من بدی نامدی) وازسربه سر تو گذاشتن کیف وحال وتسلیت خاطری برای خود دست و پا کند و واویلا که من نیز نمی دانم چرا ازآن افراد بسیارشافه و نادری هستم که به این نوع فکرها می افتم و چون می شنوم که (بازیچه ی قدرت الهیم همه) به خود میگویم ای کاش با کمک یارنگی ازعروسک پشت پرده بودن خلاصی می یافتم .
{ محمد علی جمال زاده : هدایت چندسالی پیش ازآن که ازتهران به پاریس و از پاریس به وادی عدم برود درنامه ای که در ژنو به من نوشت درباره بازی (عروسک پشت پرده) (به زبان فرانسه پولی شینل) ازمن اطلاعاتی خواست و گویا درباب آنچه درمملکت ترکیه نشان می دهند و بی شباهت به عروسک پشت پرده نیست ، برایش مطالبی نوشتم }
راستش گاهی من هم مانند اکثرفرزندان آدم می خورم و می آشامم و می خوابم و ازعیش و نوش روی برگردان نیستم  . ولی چه کنم که همین عوالم هم سرانجام روحم راخسته می سازد و ازبسیاری چیزها سیرمی شوم و بازهمان دایره ی غم افزای سرگردانی وغم حیرت که چه بسا ایجاد یک نوع  تنفر و انزجاری می کند می افتم .
ان وقت است که دیگرحتي چیزهای خوب وقشنگ و دلپذیر و با معنی هم هیجان و خلجان وجودم را که سخت حساس و نکته سنج آفریده شده (و وضع محیطی هم که درآن عمر را به سرمی برم شدیدتر ساخته است ) ومرا معذب می دارد و به راستی که جانم را می آزارد و حتي مرا به یاد خودکشی می اندازد آن وقت است که دیگرشعله ی رحم و مروت ودلسوزی چه درحق خودم و چه درحق دنیا ومردم دنیا وهرآنچه متعلق به دنیا دارد درنهادم خاموش می گردد و دراعماق وجودم تفاوتی مابین زشت و زیبا باقی نمی ماند . آن وقت است که عطش نیستی وهم قدم شدن با فنا وعدم درسرتاپایم بیدارمی گردد و از کائنات روی برگردان و گریزان می شوم ومعنی این سخن کم نظیر شیخ هرات برایم کاملاً روشن می گردد که :
گرجمله کاینات کافرگردند
بردامن کبریايش ننشیند گرد
ومنی که با شعرو شعرا (به استثنای خیام خودم) چندان میانه ای ندارم صدای حافظ را می شنوم که :
برو که رونق این کارخانه کم نشود
ز زهد همچو تویی یازفسق همچومنی
ومتوجه می گردم که حافظ عارف هم دنیا را (کارخانه) خوانده است وکارخانه ای درمقابل نظرم مجسم میگردد که به قصاب خانه شباهت تام و تمامی دارد و گوسفندان رامی بینم که بع بع کنان به عالم بی اعتنا داخل می شوند و همان جا سرشان را می برند و گوشت و دُنبه و شکمه آنها را حیوان دیگری به نام آدمیزاد به نیش می کشد
ومی جود وهضم میکند ودرچاله پرگند وبویی خالی می کند و شکرچنین انعامی را به جا می آورد . ازهمه بدترآنکه این کار زوال و پایانی هم ندارد واین قصاب خانه ی ابدی را دنیای اکل وماکول هم می نامیم و چنان است گویی تنها برای تکرارهمین جریان شگفت آمیزآفریده شده ایم .
به رای العین می بینیم که مخلوقات شیره ی جان هم دیگررامی مکند وبدان زنده اند ودنیا درنظرم تیره وتارمی گردد ودلم به هم می خورد وحالت تهوع دست می دهد وآن وقت است که فکررفتن و دورشدن ونیست شدن سرمستم می سازد و چون می بینم که برای رهایی یافتن ازاین مخمصه ودغدغه راهی وجود دارد تسلا می یابم وبه خود می گویم رفیق حالا که باید رفت چرا دیگرمعطلی ! تو که دیگردرانتظارچیزی نیستی پس امروزرا به فردا افکندن بی معنی است و با عزم وجزم چنان که گویی به حجله ی عروس می روم دست به کارمی شوم و با خونسردی هرچه تمام تر و بی سروصدا و ننه من غریبم باکمک بی منت گازمنزل آشپزخانه که مانند آن همه نیروهای دیگرمرموزاست و دراین گردون گردنده و این چرخ وفلک دیوانه و مصروع دارای توانایی فتنه گر و اثربخشی است ازقید آنچه آن را حیات می خوانند رهایی می یابم ومزه ی آسایش جاودانی بی برو بیا و بی چون و چر او بی اگر و مگر و بی دردسر را می چشم .
به جایی می روم که شاید پایانی نداشته باشد وعدم محض باشد وهیچ به خاطرم خطورهم نمی کند که به زعم حافظ  شیرازمرغ چمنم و دارم به گلشن رضوان می روم .هیچ نمی دانم به کجا دارم می روم همین قدراست که می دانم که به جایی می روم که نام و نشانی ندارد و قاطبه ی مخلوقات رهسپارآن هستند

با تشکر از دوست خوبم شبگرد

shabgarde_shabestan@yahoo.com

آهنگر بیمار

آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»

آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!»

نامه ای از طرف هالی

 

به نام خدا
سلام خدا جونم
وقتی می خوام یه نامه برات بنویسم چقدر راحته می دونی چرا چون همش دنبال حرفهای مربوط نمی گردم . چون می دونم از اول تا آخر حرفهام رو حفظی و لازم نیست هزار بار نامه ام رو از اول تا آخر بخونم که کلمه یا جمله ای ننوشته باشم که همه چی خراب بشه
و مهم نیست که جوابت چی باشه چون من قبول دارم
یه کمی غر می زنم ولی می دونم به غر زدنهامون عادت کردی.....
از خودم دلگیرم با وصف اینکه اشتباه زیاد دارم باز اشتباه می کنم خوب همه اش به خاطر اینه که می گم خوب باز هم امتحان می کنم
می دونی همیشه اینو بهت می گم دوست دارم بیشتر از خودت
یه دوستی بهم می گفت هر چیو یا هر کیو می خوای از خدا بخواه نه از کس دیگه ای
دوست دارم همه عمرم که تمام سرمایه ام بدم فقط یه لحظه بهم بگی حکمتت چیه...
با وصف اینکه خیلی وقتها دست رو هر چیزی که می زارم در گوشم می گی این نه!
ولی نمی گی چرا
و این سوال همیشه برام هست؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟
با همه این اوصاف باز تو همون خدایی
 لای این شببو ها
 پای آن کاج بلند
اینجا توی تصورم
در قلبم
در رگانم جاری هستی....
می بوسمت از طرف همه آدمها
                                                 امضا:هالی

لبخند خداوند

لبخند خداوند

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.


جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

حوا

 

 

حوا ی توتنهاست ودر میان آدمیان به دور از تمامی حقایقی ست که مردمان بر سر آن معامله میکنند و تو خوب میدانی که تنها سهم من از زندگی پنجره ایست که به سمت دیواری باز میشود،که حتا پرندگان نیز در آن آشیان نمیکنند،و درخت سیب من رویایی بیش نیست که قصه ی خواب شبانگاهم شده است.

اما هر چه می اندیشم نمیدانم کجای این قصه ی تلخ را به خطا رفته ام که اینچنین در این سیاهی اسیر و درمانده ام و نمیدانم چه وقت و کجا سیبی را از درخت ممنوعه چیده ام که اینچنین به تنهای ابدی محکومم.

من که فرزند توام و در این سیاهترین سیاهی اسیر، به امید روزنی از نور سالها را پشت سر گذاشته ام و در قفس تنگ تنگ خود، بی انتظار آمدن صدای پایی حتا صدای نفس مرگ با به تصویر کشیدن زندگی خود شبها را به روز و روزها را به سیاهی شب سپرده ام و با هر نفسم اندیشه ی مرگ را در خود تکرار کردم تا به مانند نفس کشیدن برایم آسان شده ست.

و اینک از تو شجاعتی را طلب میکنم تا با آن بتوانم به سویت باز گردم که من دیگر پرم از تمامی حرفهای مردمانی که خود تهی از ایمانند.